على اكبر دهخدا
1450
امثال و حكم ( فارسى )
مثل سيبزمينى . بىرگ . بىمردانگى و غيرت . مثل سيبى كه از ميان دو نيم كرده باشند . دو چيز يا دو كس سخت به يكديگر ماننده . مثال : تو چون ويسى لب از نوش و تن از سيم * تو گوئى كرده شد سيبى به دو نيم . ويس و رامين . تو را ماند به مهر اى گنبد سيم * تو گوئى كرده شد سيبى به دو نيم . ويس و رامين . خاك در تو كه نورتاب است * سيبى به دو كرده آفتاب است پس بر فلك ترنجى از چاه * چون سيب دو نيمه كردهء ماه . خاقانى . رخسار تو و مه ده و چار * سيبى است دو نيم كرده پندار . سلمان ساوجى نظير : اشبه من الماء الى الماء . * اشبه من التمرة الى التمرة . مثل سير . برهنه . عريان . مثال گر بصدر او درآيد سائلى عريان چو سير * با حرير و حله تو بر تو رود همچون پياز . سوزنى . دست ناپاك چون دراز كند * به مثل گر سوى پياز كند يك بيك جامههاش بستاند * همچو سيرش برهنه گرداند . كمال اسمعيل . پوشيده كن بخلعت خويشم كه مرمرا * چرخ و جهان برهنهتر از سير كردهاند . اديب صابر . هركه چون سير برهنه بر جودت آيد * بخت در صدرهء ده تو چو پيازش بيند . كمال اسمعيل مثل سير و سركه دل جوشيدن . نهايت مضطرب بودن . مثل سيل . اشك يا عرق يا باران يا خونى فراوان . مثل سيماب . لرزان ، گران سبكسار . مثال : در هر آن خانهاى كه ره يابند * در شد آمد بسان سيمابند . سنائى . اى بسا كس فريفته است اين سيم * كه تو لرزان بر او چو سيمابى . سعدى . ز بيم خنجر سيمابگون او گشته است * عدوى دولت او بىقرار چون سيماب . وطواط . اين بود همواره چون سيماب لرزان از فزع * و آن بود پيوسته چون سيمرغ پنهان از وجل . عبد الواسع جبلى به شكل نقطهء سيماب باشد زهرهء ضيغم * بسان خانهء زنبور باشد مهرهء ثعبان . عبد الواسع جبلى . ز احتراز جود آن آزادهء فرخ سير * وز نهيب رزم آن فرزانهء نيكو خصال گاه چون سيماب لرزان گردد اندر بحر در * گاه چون سيمرغ پنهان گردد اندر گنج مال . عبد الواسع جبلى . بر دست هجر تو كه بريزاد گوهرش * لرزندهتر ز گوهر سيماب بودهام . رضى نيشابورى . عدوت تا نشود كشته منفعت ندهد * كه او گران سبكسار همچو سيماب است . رضى نيشابورى .